تبليغاتX
نسكافه
درباره وبلاگ
... دلتنگی های روزانه، حرف های همیشه، تکرار خوبی های دیگران برای خودم که یادم باشد : هنوز زنده ام برای تو! ...مخاطبِ حرف هایِ داخلِ پرانتزِ من!....

پیوندهای روزانه
چه می کنه این سهمیه بندی بنزین!
این گربه رو نیگا !
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384

پیوندها
شهر نیکان نسکافه
عصرونه
مشق کویر
بهار نو
من، فقط یک زن
رادیو سیتی
رضا ناظم
یزدستان

پنجشنبه سی ام تیر 1384

¤ براي گذشتن ،
براي پر كردن اين فاصله ها ؛
خيلي كم شدم ، خيلي
شايد هم كم بودم ... نمي دونم !
درست يه جايي كه انتظارش رو نداري همه چي خراب مي شه ،
تموم شدم ، تموم ....
درست وقتي داره خوابت عميق مي شه ، تو خواب از يه دره پرت مي شي پايين ...
و تا خود صبح تمام سلولهاي تنت مي لرزه ، از ترس ، نه ترس از مرگ ، ترس از يه چيزي شبيه ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد !
انگار يكي از پشت هلت بده ، تو راهي جز پرت شدن نداري !
ناگزيري و پرت مي شي ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد ...
تموم شدم ،
ت
م
و
م
...

مي دانم سبزه ايي را بكنم ،
خواهم مرد .

¤ بازم فقط خداي خوبِ دقيقه نودِ خودم ...
فقط ِ فقط ِ فقط !
خداي
خوب ِ
دقيقه
نود ِ
خودم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
دوشنبه بیستم تیر 1384

¤ ... مدتي ميشه كه اينجا تكون نخورده ... يه جورايي حال و حوصله نوشتن نبود ... انگار فكرم درد مي كرد ... درگيري ذهني به نهايت خودش رسيده بود و امتحان ها هم شده بود قوز بالا قوز ! ...

¤ ... حالا تقريباً همه دوستام رفتن ... من ميون اين كوير تنها موندم ... تنها كاري كه از دستم بر مياد يادآوري خاطرات خوب و قشنگيه كه با هم داشتيم ... تلخ و شيرين ... گذشت ؛ به همين سادگي ... گاهي فكر مي كنم اينا عادت باشه ... اما خوب كه فكر مي كنم مي بينم نه ... عادت نيست ... يه چيز ديگست ... يه چيزي بين دوستي و عشق ... شايدم يه چيزي فراتر . اسمش مهم نيست ... مهم اينه كه دلمون براي هم تنگ ميشه ... واقعاً دانشگاه يه چيز ديگست !

¤ ... يه روز به يه سنگه ميگن : دوست داري آدم بشي ؟  سنگه ميگه : هنوز انقدر محكم نشدم كه بخوام آدم بشم ...

¤ ... شده تا حالا يه جايي باشي ، دلت بگيره ، اونقدر كه تبديل بشه به يه بغض گنده و راه نفس كشيدنت رو بگيره ... ولي نتوني خودت رو رها كني ... و به خاطر آدماي دور و برت زوركي لبخند بزني ؟ ... خيلي مسخرست نه ؟ ...  دلم يه جاي خلوت مي خواد ... يه جاي خلوت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط میثم دهقانی 
شنبه چهارم تیر 1384

... مسخره است نه ؟ ... خوب نه ! ... چیه ؟ ... مشکلی دارین ؟! ... ها ؟ ... امممم ... راستی می دونستین این همه آدمی که تو دور دوم به عالیجناب رای دادیم شدیم یک میلیون نفر ؟!! ... نمی دونستم که توی شمارش رای ها از عملیات تقسیم و تفریق هم میشه استفاده کرد ... اممم ... یکی نیست بگه تو چی میگی این وسط ... برو رد کارت ... من دارم میرم شرط هایی که باختم رو بدم !!

... آقای احمدی نژاد مبارک باشه .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط میثم دهقانی 
جمعه سوم تیر 1384

... لحظه هاي حساسي است ... هيچكس نمي دونه چي ميشه ... اضطراب توي نگاه همه موج ميزنه ... گاهي وقتا احساس مي كنم بي خود انقدر دلواپسيم ... اوني كه بايد بياد مياد ... اما سعي مي كنم به خودم بقبولونم كه اينجوري نيست ... اما چه كنم كه نميشه ... توي سري اول مي گفتم بين بد و بدتر انتخاب مي كنم ... اما حالا چي ؟ ... وقتي نتوني با هيچكدوم كنار بياي تكليفت چيه ؟ ... حالا تو انتخاب يكي از راه هاي يه دوراهي ،‌ به فكر انتخاب راه سوم هستم ... ناچارم ... به همين سادگي ... ناچارم بيام و كسي رو انتخاب كنم كه انقدر باهاش مشكل دارم كه .... بگذريم . اما مشكل طرف مقابله ... مهره هاي اين شطرنج يه جوري چيده شده كه بازنده از قبل تعيين شده و ما فقط بايد يه جوري دست بزنيم زير مهره ها كه همه تركيب صفحه بهم بخوره ... فقط براي اينكه مات نشيم ... ما فقط يه مهره داريم ... يه مهره با يه شنل سرخ ... مهره اي كه فقط به خاطر مات نشدن بهش اعتماد مي كنيم ... نمي دونم خودشم مي دونه يا نه ... اما خدا كنه بدونه ...
عاليجناب ! ... اين هم يك اثر انگشت ديگر ... فقط كاري نكن كه پشيمون بشم ... كاري نكن كه شب و روز آرزوي مات شدن كنم ...
عاليجناب ! ... دستت را بده و بلند شو ... فقط بدان كه تاييد نشدي ... ناچارم .
...فقط ناچارم
همين

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
چهارشنبه یکم تیر 1384

... این روزا دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده . خیلی چیزایی که شاید حتی یک بارم توی این کشور تجربشون نکردیم . خیلی چیزایی که فقط یه خواب بودن ، یه رویا ... انقدر سرمون رو زیر برف کردیم و صدامون در نیومده که دیگه حتی خودمون به خودمون اجازه اعتراض نمی دیم ! ... انگار دوست داریم همش بگیم : « چشم » ... سرمون رو زیر بندازیم و هر چی بهمون دیکته میشه انجام بدیم ...
این روزا داریم تقاص پس میدیم ... تقاص همه سکوت ها و ندیدن ها ... شاید حقمون باشه . حقمون باشه که نتونیم بگیم بالای چشتون ابرو ... 
نمی گم بریزیم تو خیابون و همه چیز رو بهم بریزیم ... اما خداییش این همه بی خیالی هم نوبره ! ... نسلمون ، کشورمون و آیندمون تو خطره ... کافیه خودمون دست به کار بشیم ... یه یا علی می خواد ... فقط یه یا علی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به آقای محمد کاظم دهقانی می باشد.
درج مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.