تبليغاتX
نسكافه
درباره وبلاگ
... دلتنگی های روزانه، حرف های همیشه، تکرار خوبی های دیگران برای خودم که یادم باشد : هنوز زنده ام برای تو! ...مخاطبِ حرف هایِ داخلِ پرانتزِ من!....

پیوندهای روزانه
چه می کنه این سهمیه بندی بنزین!
این گربه رو نیگا !
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384

پیوندها
شهر نیکان نسکافه
عصرونه
مشق کویر
بهار نو
من، فقط یک زن
رادیو سیتی
رضا ناظم
یزدستان

دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384
... آروم آروم قاشق چایی رو تو لیوان نسکافه تکون می دم ... بوی نسکافه فضای اتاق رو پر می کنه ... به تابلوی رو دیوار نگاه می کنم ... یه تابلو با یه عالمه کوزه ... توی کوزه هاش گم میشم ... نمی دونم دارم چیکار می کنم ... فقط می دونم که خیلی خسته ام ... می خوام برم یه جای دور ...
... یادته ؟! ... من رسماْ دیوانه ام !
... اینجا هوا خیلی گرفتست ... اصلا نمیشه نفس کشید ... حتی نمیشه چشم باز کرد ... همه تو دستشون یه خنجر گرفتن و ...
... مواظب پشتت باش ... این جماعت جرات رو در رو جنگیدن رو ندارن ... از پشت خنجر می زنن
...لیوان نسکافه رو یه نفس تا آخر سر می کشم و سرم رو می ذارم رو دستام .......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
شنبه هشتم مرداد 1384
 يه شب حالت بده ،
خيلي بد ؛
داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ...
خسته شدي ، خيلي خسته
حس مي كني توموم شدي
آروم
كم كم
مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟!
مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟!
مي گي كاش بميري راحت شي !
حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!
فكر مي كني صداتو نشنيده ؛
فكر مي كني اشكاتو نديده !
فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ،
داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه !
بغض مي كني ،
نمي خواي اين شب تموم بشه ،
نمي خواي فرداي نكبتي بياد ،
نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ...
اما آخرش كه چي !؟!
صبح از راه مي رسه ؛
تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ،
نفس عميق مي كشي ،
مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ...
با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛
منو اينقده دوست داشته كه ...
مي رسي سر اين خط :
لطف آنچه تو انديشي
حكم آنچه تو فرمايي

فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ...
قاطي فكرات مي شي ،
تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛
بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ،
نم نم ؛
آروم ؛
خيس مي شي ،
اما نه خيس ِ خيس ،
مي دوني !
داري شروع مي شي ...
آروم ،
كم كم .
...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط میثم دهقانی 
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به آقای محمد کاظم دهقانی می باشد.
درج مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.