... آروم آروم قاشق چایی رو تو لیوان نسکافه تکون می دم ... بوی نسکافه فضای اتاق رو پر می کنه ... به تابلوی رو دیوار نگاه می کنم ... یه تابلو با یه عالمه کوزه ... توی کوزه هاش گم میشم ... نمی دونم دارم چیکار می کنم ... فقط می دونم که خیلی خسته ام ... می خوام برم یه جای دور ...
... یادته ؟! ... من رسماْ دیوانه ام !
... اینجا هوا خیلی گرفتست ... اصلا نمیشه نفس کشید ... حتی نمیشه چشم باز کرد ... همه تو دستشون یه خنجر گرفتن و ...
... مواظب پشتت باش ... این جماعت جرات رو در رو جنگیدن رو ندارن ... از پشت خنجر می زنن
...لیوان نسکافه رو یه نفس تا آخر سر می کشم و سرم رو می ذارم رو دستام .......................







