تبليغاتX
نسكافه
درباره وبلاگ
... دلتنگی های روزانه، حرف های همیشه، تکرار خوبی های دیگران برای خودم که یادم باشد : هنوز زنده ام برای تو! ...مخاطبِ حرف هایِ داخلِ پرانتزِ من!....

پیوندهای روزانه
چه می کنه این سهمیه بندی بنزین!
این گربه رو نیگا !
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384

پیوندها
شهر نیکان نسکافه
عصرونه
مشق کویر
بهار نو
من، فقط یک زن
رادیو سیتی
رضا ناظم
یزدستان

جمعه دوازدهم اسفند 1384

¤ خیلی وقت حرفای گنده گنده نزدم! یه مدت بود حوصله نوشتن داشتم. حرفام رو میریختم روی کلید های این صفحه کلید فکستنی و می ذاشتم جلوی قضاوت شما... حرفایی زدم که حرف من تنها نبود... حرف یه نسل بود... نه اینکه من آدم خاصی بودم...نه! ... من هم مثل شما بودم و هستم.  خیلی هامون عادت کردیم به سکوت، به نگفتن همه گفتنی ها، عادت کردیم نه؟ عادت کردیم سرمون رو بندازیم زیر و هر چی گفتن بگیم: «چشم» ... انقدر سرمون رو بالا نیووردیم که حس میکنیم اعتراض کردن گناهه.... نمی گم از فردا پاشیم و به عالم و آدم اعتراض کنیم... نه! ولی شما رو به خدا، شما رو به نسل سوختتون... یه ذره دلتون به حال خودتون بسوزه.... همین!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
سه شنبه نهم اسفند 1384

¤
- می دونی چرا بین انگشتات فاصله است؟
- نه !
- واسه اینکه انگشتای یه نفر دیگه بیاد و اون فاصله رو پر کنه.
- ووااا !!

¤ این سرفه ها دیگه داره اعصاب خورد کن میشه... وای باز یاد ۲ سال پیش افتادم که یک هفته صدام کامل قطع شد... البته دوستام کلی حال کردن!! ولی واقعاْ زجر آور بود. یه تیکه کاغذ گرفته بودم دستم و حرفام رو می نوشتم... چقدر از نگاه های مردم بدم میومد... چقدر از ترحم بدم میاد... خدایا شکرت!

 ¤ یعنی یه مرغ سالم توی بازار نیست؟! ( اینو نیگا ! )

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
دوشنبه هشتم اسفند 1384

¤ آخیــــــــش!  راحت شدم!  چقدر خوبه آدم بشینه و با بهترین آدم زندگیش درد دل کنه.  انقده سبک شدم که نگو... اصلاْ می خوام پرواز کنم!! ( یکی منو از برق بکشه!! )

¤ ...وقتی ۴۵ کیلومتر راه رو ساعت ۴ بعد از ظهر بکوبی و بری دانشگاه و ۵۰۰ تومن پیاده بشی، در حالی که به شدت خوابت بیاد و به همون شدت هم سرفه کنی. بعد وسط راه خوابت ببره و یهو از خواب بپری که خدایی نکرده راننده محترم از دانشگاه رد نشه و کلی بد خواب بشی! و وقتی رفتی توی دانشگاه ببینی که استاد محترم با کمال خونسردی تشریف نیووردن و باید همون ۴۵ کیلومتر رو در حالی که علاوه بر بدخوابی عصبانی هم شدی و باز باید ۵۰۰ تومن پیاده بشی برگردی چه حسی پیدا می کنی؟!!!!

¤ آقا امروز حال یکی رو یه جوری گرفتم که خیلی حال داد!!  یه جورایی فاز داد که نگو. عضلاتم وا شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
یکشنبه هفتم اسفند 1384

¤ دلم گرفته،  دلم به اندازه تموم دنیا گرفته، حس بدی دارم... خیلی بد.
دلم می خواد برم یه جایی و داد بزنم... دااااااااد ... انقدر که از شدت سرفه خفه بشم....
....سرفه، سرفه، سرفه....
همسفر زمستان های درد ...

¤... دلم برای همه روزهای سادگی تنگ شده... روزهای قشنگِ بابا آب داد!
... یادته؟!
دلمون واسه یه ۲۰ آفرین غش می کرد... از مدرسه تا خونه رو تند می دوئیدیم که به بابا و مامان بیستِ املای امروز رو نشون بدیم.... طعمِ آبیِ شکلات جایزه رو یادته؟

... چه زود بزرگ شدم!
... اه!!
... کی میاد یه دست گل کوچیک مشت توی زمین خاکی پشت رودخونه بزنیم؟!...سَرِ یه شیشه نوشابه تگری!! ... فقط جِر نزنینا ... حوصله ندارم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
چهارشنبه سوم اسفند 1384

¤ ... خیلی وقت از مراسم تاسوعا و عاشورا میگذره، خیلی حرف برای گفتن داشتم که متاسفانه نتونستم به موقع اونا رو بگم، گفتنش هم فایده ای نداشت... باز هر سال آش همین آشه و کاسه، همین کاسه.  باز امام حسین میشه وسیله ای برای بالا رفتن برای  خیلی ها... و حادثه کربلا اونقدر تحریف میشه که باورت نمیشه.  کاش میشد یکی محکم خوابوند تو گوش بعضی ها... آخ چقدر دلم می خواست وقتی اون بالا وایساده بود و جلوی چشم این همه عاشق حسین مزخرف تحویل مردم می داد و  کربلا رو اونجوری که دلش می خواست تعریف میکرد، برم بالا و یکی بزنم تو گوشش....
... دلم واسه یه عزا داری درست و حسابی تنگ شده
... دلم واسه اصل کربلا تنگ شده
... کاش خرابش نمی کردن
... کاش می فهمیدن حرمت یعنی چی
... کاش.


¤ نیستی! ... نمی دونم کجایی! ... نمی گی یه نفر نگرانت میشه؟ ... نمی گی یه نفر نفسش به بودنت بنده؟ ... حالا با این دلِ همیشه هواییِ تو چه کنم؟ ... ها؟ ... از صبح بهونه میگیره و نق می زنه... زود بیا ... طاقت گریه ها و جیغ های بنفش دلم رو ندارم!!

¤ حرفی نیست...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به آقای محمد کاظم دهقانی می باشد.
درج مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.