¤ از ديشب كه فهميدم حالش بده ريختم بهم. اونم كه درست حسابي نميگه چشه. همش ميگه من خوبم! ولي ميدونم كه نيست. صبح فهميدم كه ديشب سرم وصل كردن بهش. امروز خوب بود... ولي مثل هميشه ساكت... خيلي دلم مي خواد برام حرف بزنه... ولي خيلي وقتا حرفي براي گفتن نداره... نمي دونم چرا... بهش ميگم دلم مي خواد تو هم حرف بزني...مثل هميشه ميگه باشه...ولي آش همون آشه و كاسه همون كاسه!! ....
¤ هوا بهتر شده!!... خوب همه جاي اين مملكت داره بارون مياد، اينجا فقط يه خورده باد خنك!! بازم شكر. تا ديروز كه بيرون رفتن توي روز معادل خودكشي بود!!
¤ توي اين هاگيرواگير، همين مونده بود كه برزيل هم حذف بشه. ضدحال!!
¤ امروز كل وقتم رو گذاشتم روي خوندن كتاب، همه كارام موند!! اما خدايي ارزش داره بعضي وقتا. آدم كتاب كه مي خونه تازه مي فهمه كه هيچي حاليش نيست! تازه خوبه اين كتابه بيگينر ( !! )بود، وگرنه خودكشي مي كردم. آي حال ميكنم با اين تكنولوژي... مثه يه روح تازست توي بدن... آدم وقت كم مياره واسه خوندن و خودش رو به جاي دلخواه خودش رسوندن... دارم يه تلاشايي ميكنم با خدا صحبت كنم ببينم ميشه ۲۴ ساعت رو بيشترش كرد يا نه! ( باز خل شدم! )
¤ باقي حرفا باشه واسه بعدازظهر...
.... چرا ديگه زنگ نزد؟؟!!!
الان بعدازظهر!!
¤ مثل هميشه دير رسيدم. حالا بايد لحظه شماري ميكردم واسه يه تماس. تماسي كه به خاطر هر لحظه دير شدنش، معدم دردش بيشتر ميشه... نمي دونم چرا اينقده حساسم... شايد نبايد انقدر حساسيت نشون بدم... ولي به خدا دست خودم نيست... وقتي دوسش دارم نمي تونم بي تفاوت باشم... فكر نمي كنم هنوز تونسته باشم اين حس رو بهش نشون بدم... نشون بدم كه مهمه برام... باور نمي كنه وقتي ازش بي خبر ميشم ديوونه ميشم... تمام سيستم بدنم ميريزه بهم....... نمي دونم شايد يه مرد نبايد اينجوري باشه... شايد دوست نداره اينجوري باشم...
¤ بالاخره به كارام رسيدم. طرحي رو كه بايد آماده مي كردم آماده كردم. حدود ۴ صفحه شده. چيز خوبي از آب درومده. اگه خدا بخواد و سازمان طرف قرارداد هم طرح رو قبول كنه، ميشه گفت يه اتفاق معركه افتاده... فعلاً به علت محرمانه بودن طرح نمي تونم لو بدم چيه !!!
¤ فعلنه !