تبليغاتX
نسكافه
درباره وبلاگ
... دلتنگی های روزانه، حرف های همیشه، تکرار خوبی های دیگران برای خودم که یادم باشد : هنوز زنده ام برای تو! ...مخاطبِ حرف هایِ داخلِ پرانتزِ من!....

پیوندهای روزانه
چه می کنه این سهمیه بندی بنزین!
این گربه رو نیگا !
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384

پیوندها
شهر نیکان نسکافه
عصرونه
مشق کویر
بهار نو
من، فقط یک زن
رادیو سیتی
رضا ناظم
یزدستان

جمعه بیست و سوم تیر 1385

¤ جمعه خوبی بود. صبح که کلی خوابیدم! خیلی وقت بود تا ۱۰ نخوابیده بودم!! بعدش هم یه دوش گرفتم و از برنامه های پر بار تلویزیون استفاده کردم! خلاصه ناهار رو جاتون خالی زدیم تو رگ و اومدم شرکت. خدایا شکرت. رسیدن همانا و یه چراغ سبز از یه مشتری خوب همانا!! ای ول خدا.

¤ دلم تنگ شده. آخه کی برمیگردی... زود بیا دیگه...منتظرم

¤ دارم میرم سینما. دیر میشه... فعلنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 

¤ میبینی نازنین؟ میبینی پول با آدما چیکار میکنه؟ میبینی چقدر آدما می تونن بی معرفت و گاهی وقتا پست بشن... واقعا حیف اسم آدم که رو خیلی ها باشه... حیف اون همه رفاقت... وقتی پای پول وسطه همه چی عوض میشه... همه به هر دری میزنن که بتونن بیشتر بالا بکشن... بیشتر بخورن... حتی اگه لازم باشه تو رو نابود میکنن... توی فیلما که زیاد دیدی... ولی دنیای لعنتی واقعیت خیلی بدتر از همه اون فیلم هاست... خیلی بدتر و کثیف تر از اون چیزی که بتوی فکرشو بکنی... خیلیا از آدما و زندگیشون نردبون میسازن واسه بالا رفتن... براشون مهم بالا رفتنه... ولی میگن خدایی هست... میگن اون همه اینا رو میبینه... میگن اون حق آدما رو میگیره... امیدوارم دلخوشی نباشه... چون می خوام ولشون کنم... می خوام بسپارمشون دست صاحب حق... دست خود حق...

¤ بالاخره بعد از ۵ ماه دوندگی شرکت به ثبت رسید... خدایی این انصافه؟ پنج ماه دوندگی... به خدا بعضی وقتا آدم از کار قانونی کردن زده میشه... فقط واسه تایید اسم شرکت باید یه هفته صبر کنی که اسمو فکس کنن تهران بعد نتیجش بیاد!! خیلی مسخرست مگه نه؟ خیر سرمون داریم توی عصر ارتباطات زندگی میکنیم... آخه نباید یه سیستم سراسری واسه این کار وجو داشته باشه؟ پس دیگه کی میخوایم یه ذره به خودمون بیایم؟ چقدر با دنیا فاصله داریم؟ یه نیگا به خودمون بندازیم بد نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
شنبه هفدهم تیر 1385

¤ آخ جون! امروز آخرین امتحانه! مثه بچه مدرسه ای ها شدم! خدایی اصلاْ حوصله امتحان رو نداشتم این ترم. یه عالمه کار داشتم و این امتحانای لعنتی باعث شد همشون به هم بریزن. امروز بعد از مدت ها ساعت ۵ صبح پا شدم درس خوندم. خوب خدایی خیلی وقت بود از این کارا نکرده بودم!! از فردا کارای شرکت رو به صورت جدی پیگیری می کنم. برنامه های خوبی توی این مدت به ذهنم خطور کرده که حالا وقت اجراشه. شرکت با اضافه شدن تیم جدید، حال و هوای تازه ای به خودش میگیره. کارا دوباره شروع میشه و شب، با خستگی لذت بخش کار به خونه میرم. وای که چقدر این خستگی قشنگه.

¤ محل کار من، از طریق کانال کولر مشترکی که با مغازه بغلی داره تا حدودی خنک میشه! اما نکته اینه که این کانال بیشتر از اونیکه وظیفه خنک کنندگی رو به عهده داشته باشه، به عنوان یه کاتالیزور در انتقال سر و صدای مغازه بغلی ما به طرف ما فعالیت می کنه. خوب مغازه بغلی به بنگاه خونه است و طبق معمول همه بنگاه های شهرستان، محل داد و هوار و ...!! خلاصه اینکه چند روز پیش دیگه انقده کار بالا گرفته بود که نگو. هر چیزی که به ذهنتون برسه از توی این کانال شنیده میشد. انواع و اقسام فحش های خانوادگی، سطح بالا، سطح پایین، چاله میدونی و ...!! دیگه ناچار شدم که برم و به این حاج آقای نیمه محترم تذکر آیین نامه ای بدم!! ولی خوب، آش همون آشه و کاسه همان کاسه!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط میثم دهقانی 
دوشنبه دوازدهم تیر 1385

¤ چی بگم؟ مگه این اساتید اعصاب جا میذارن واسه آدم؟ آخه یکی نیست بگه بابا تو سواد نداری به من چه؟ من چه گناهی کردم؟ دوست داری بندازی بنداز.... خیالی نیست!! ...ولی ۱۴ هیچوقت مساوی ۹ نیست... حتی با ارفاق!!

¤ امروز یه ذره درس خوندم. دیگه هم حوصلشو ندارم!!!

¤ آخیش. امروز روز عجیبی هستا... کلی با آبجیم هم حرف زدم... دعوا کردم... آخرش هم صفر- صفر به نفع داور!! ... بعضی وقتا بهتره آدم خیلی چیزا رو نگه نه؟... بی خیال گذشته!

¤ فکر کن چه حالی میده همه همکارای قبلیت رو جمع کنی تو شرکت خودت! ...چه شود!! ...آقا این کفش منو کسی ندیده؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
یکشنبه یازدهم تیر 1385

¤ از ديشب كه فهميدم حالش بده ريختم بهم. اونم كه درست حسابي نميگه چشه. همش ميگه من خوبم! ولي ميدونم كه نيست. صبح فهميدم كه ديشب سرم وصل كردن بهش. امروز خوب بود... ولي مثل هميشه ساكت... خيلي دلم مي خواد برام حرف بزنه... ولي خيلي وقتا حرفي براي گفتن نداره... نمي دونم چرا... بهش ميگم دلم مي خواد تو هم حرف بزني...مثل هميشه ميگه باشه...ولي آش همون آشه و كاسه همون كاسه!! ....

¤ هوا بهتر شده!!... خوب همه جاي اين مملكت داره بارون مياد، اينجا فقط يه خورده باد خنك!! بازم شكر. تا ديروز كه بيرون رفتن توي روز معادل خودكشي بود!!

¤ توي اين هاگيرواگير، همين مونده بود كه برزيل هم حذف بشه. ضدحال!!

¤ امروز كل وقتم رو گذاشتم روي خوندن كتاب،‌ همه كارام موند!! اما خدايي ارزش داره بعضي وقتا. آدم كتاب كه مي خونه تازه مي فهمه كه هيچي حاليش نيست! تازه خوبه اين كتابه بيگينر ( !! )بود،‌ وگرنه خودكشي مي كردم. آي حال ميكنم با اين تكنولوژي... مثه يه روح تازست توي بدن... آدم وقت كم مياره واسه خوندن و خودش رو به جاي دلخواه خودش رسوندن... دارم يه تلاشايي ميكنم با خدا صحبت كنم ببينم ميشه ۲۴ ساعت رو بيشترش كرد يا نه! ( باز خل شدم! )

¤ باقي حرفا باشه واسه بعدازظهر...
.... چرا ديگه زنگ نزد؟؟!!!

الان بعدازظهر‌!!

¤ مثل هميشه دير رسيدم. حالا بايد لحظه شماري ميكردم واسه يه تماس. تماسي كه به خاطر هر لحظه دير شدنش، معدم دردش بيشتر ميشه... نمي دونم چرا اينقده حساسم... شايد نبايد انقدر حساسيت نشون بدم... ولي به خدا دست خودم نيست... وقتي دوسش دارم نمي تونم بي تفاوت باشم... فكر نمي كنم هنوز تونسته باشم اين حس رو بهش نشون بدم... نشون بدم كه مهمه برام... باور نمي كنه وقتي ازش بي خبر ميشم ديوونه ميشم... تمام سيستم بدنم ميريزه بهم....... نمي دونم شايد يه مرد نبايد اينجوري باشه... شايد دوست نداره اينجوري باشم...

¤ بالاخره به كارام رسيدم. طرحي رو كه بايد آماده مي كردم آماده كردم. حدود ۴ صفحه شده. چيز خوبي از‌ آب درومده. اگه خدا بخواد و سازمان طرف قرارداد هم طرح رو قبول كنه، ميشه گفت يه اتفاق معركه افتاده... فعلاً به علت محرمانه بودن طرح نمي تونم لو بدم چيه !!!

¤ فعلنه !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
جمعه نهم تیر 1385

¤ دیدی بعضی وقتا، وقتی بعضیا بهت سلام می کنن یهو احساس میکنی که خیلی اوضاع بهتر شده؟ ...امروز اینجوری شد. یه نفر بود که خیلی واسم مهم بود که بهم اعتماد کنه. یه نفر که چند وقت پیش هم براش نوشتم... نوشته بودم:

... می دونم که می آی و می خونی
... می دونم که وقتی می آی توی دلت چی می گذره 
... می دونم که با خودت می گی اینم مثه همه اونای دیگس
... می دونم که .......

.... اما من اگه جای تو بودم .......


کاش درباره همه ی ما درست قضاوت کنند

...اون روز چهارشنبه ۲۰ مهر ۸۴ بود... و امروز جمعه ۹ تیر ۸۵ .... چقدر طول کشید تا قضاوت ها درست بشه.
...چقدر امروز خوشحالم....

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
پنجشنبه یکم تیر 1385

¤ چقدر کم دوام میارم... چقدر زود از همه بی توجهی ها خسته میشم... چقدر زمونه مثل ماست می مونه! گاهی وقتا از خودم هم خسته میشم چه برسه به کلاغ های همیشه قار قار درخت جلوی خونمون... به نظرت اونا قصه زاغ و روباه رو می دونن؟ یا اینکه باید مثل همیشه توی خیابون دلتنگی خودم، یه تیکه سنگ رو با پا به این ور و اون ور شوت کنم و بخونم:« مرا ببوس......» می بینی نازنین؟! اینجا از شدت گرما حتی کلمات هم کش میان... چه برسه به مغز همیشه معیوب من!

 ¤ چه زود میگذره...مگه نه؟ ...انگار همین دیروز بود که با یه سلام ساده، بدون حتی یک نگاه، مال تو شدم! ... آره! ...می دونم... خیلی زود گذشت... همه روزهایی که حتی نمی دونستم این صدا از کدوم طرف این مملکت میاد... نمی دونستم کی هستی که اینقدر ساده و عمیق به قلبم نفوذ کردی و ....خلاص!! 
آره ...همه اون روزا خیلی زود گذشت... حالا یکسال بزرگتر شدیم... دیگه میشناسمتُ  می دونم مال کدوم نقطه این خاکی.... می دونم وقتی که می خندی، میشه به چالهای مهربون گونه ات قسم خورد... می دونم وقتی می خوای از پشت سیم های فاصله خداحافظی کنی میگی: فعلنه!
حالا به همه روزهای سخت فاصله که هر لحظه اش برام مثل یه کابوسه نگاه می کنم... چیزی تا ۳۶۵ روز شدنش نمونده و سهم ما از این همه روز برای با هم بودن فقط ۳ روز بوده.... می بینی بازم دارم شکایت می کنم...

.... بی خیال...
......... ............... اصلاً بيا به يه چيز ديگه فكر كنيم....امممم... تو بگو...ها؟ ...يادم رفت برات بگم... آسمون اينجا معركه شده.... فقط كافيه دستت رو دراز كني و هر چي كه دلت خواست ستاره بچيني ... راستي تو چند تا ستاره دوست داري؟!....
...چيه؟... داري به ديوونگي هام مي خندي؟... عيبي نداره... بخند...
من هم ميشينم و به مهرباني خنده هات نگاه مي كنم...
حوصله يه ديوونه رو داري؟؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط میثم دهقانی 
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به آقای محمد کاظم دهقانی می باشد.
درج مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.