¤ ...هه! خودم از کارای خودم خندم می گیره! بابا خیره سرم قرار بود رادیو راه بندازم اما مثل اینکه این آقا یا خانم اذهان عمومی باز ما رو چشم زد! واسه همینم من تند رفتم و ازدواج کردم!!!...می دونم... می دونم، راه های بهتر و کم خرج تر و عاقلانه تری (!) هم برای فرار از دست این آقا یا خانم اذهان عمومی بود، ولی دیگه کار از کار گذشت. ایشاالله تو درگیری های بعدی بهتر تصمیم میگیرم! فعلاْ علی الحساب مبارکم باشه!
¤ توی این مدتی که نبودم و مدتی که با حال و هوای تازه ای که پیدا کردم خواستم که بیام و اولین پست دوران متاهلیم رو بنویسم، اتفاقات زیادی افتاده. متاسفانه نبودم که اونها رو منعکس کنم. سعی می کنم که این غیبت ها کم بشه و فعال تر باشم.
¤ چند روز پیش برای یه کار اداری خدمت آقای امامی رسیدم. چند وقتی میشه که به واسطه یه موسسه فرهنگی هنری با ایشون آشنا شدم و از این بابت هم خیلی خوشحالم. خلاصه صحبت کشید به وبلاگ و ایشون گفتند که یه وبلاگ گروهی راه اندازی شده و دوستان دور هم جمع شدن و قراره که جمعی بنویسیم. خود شنیدن این خبر برام قشنگ بود. این که بعد از مدت ها یه کار جمعی بخواد انجام بشه فکر کنم کار خوبی بشه. خلاصه روزهای هفته بین نویسندگان تقسیم شده و قرعه من هم به جمعه خورد. امیدوارم توی یزدستان بتونیم یه حرکت خوب گروهی رو انجام بدیم و یه وبلاگ بروز داشته باشیم. فکر کنم جاش خیلی خالی بود.
¤ ..امممم... همین!







